تبليغاتX
شب جمعه
حیله ور
دوستان گلم
امشب فقط می خوام به بر و بچ خوب استان آذربایجان شرقی بگم که حتما اگه وقت کردن  یه سر برن روستای حیله ور  از توابع شهرستان اسکو واقع در 5 کیلومتری روستای کندوان .

2 نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:3  توسط   | 

ثروت خونی

مردي يك فنجان جادويي پيدا مي كند و مي فهمد كه اگر توي فنجان گريه كند ،‌ اشكهايش تبديل به مرواريد مي شود . با وجود اينكه از مال دنيا چيزي نداشت اما يك لب داشت و هزار خنده وبه ندرت اشك مي ريخت .

با اين حال راههايي براي غمگين كردن خودش پيدا كرد تا اشكهايش او را ثروتمند كند . هر قدر مرواريد ها روي هم جمع مي شدند اندوه او هم بيشتر مي شد. سرانجام مرد ، چاقو به دست ،‌ روي كوهي از مرواريد نشسته بود و بدون هيچ فرياد رسي ، همچنان توي فنجان گريه مي كرد و پيكر بي جان همسر عزيزش را در آغوش گرفته بود.

امیر

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط   | 

خنده های یواشکی

در رودرواسي يك جفت بليط مجاني ماندنم و با دوست دختر به سينما رفتم براي ديدن فيلم راننده تاكسي !

هنوز هم كه يادم ميافته به شدت به خنده مي افتم ! اصلا فكرش را هم نمي كردم كه بشود چنين فيلمي ساخت !  آن هم با بازي حبيب اسماعيلي ، لاله اسكندري و ثريا قاسمي ! فوق العاده بي سرو ته و با اشتباهات فاحش فيلم نامه اي كه حتي يك عقب افتاده ذهني هم متوجه آن مي شد ! و تلاشي مذبوحانه براي خنداندن بينندگان با استفاده از حركات بسيار خنك و حرفهاي خنك تر !

صداي خنده حتي يكبار هم در سالن بلند نشد . چند بار خواستم وسطش برم بيرون اما هر جور بود طاقت آوردم تا ببينم كه مردمي كه به سينما مي آيند چه مي كشند !

در آخر هم با يك صحنه عروسي و بزن و بكوب ، و پاياني صد در صد فارسي به اتمام رسيد !

تصميم گرفتم كه ديگر هيچ چيز مجاني را قبول نكنم  ووقتم را در سينما به هدر ندهم

آرمین

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:23  توسط   | 

پسر قند عسل

كليپ هاي شهرداري تهران و گل كردن آن در مدت كوتاهي ، گذشته از پرداخت خوب سوژه ها و كار انيميشني عالي و گرافيك قابل قبول يك علت ديگر هم دارد !

دقت كرده ايد  كه بعضي چيزها را چقدر راحت مي پذيريم ؟ من در اكثر مهمانيهايي كه به مناسبت عيد رفتم همه جا شنيدم كه اين كليپ ها با اسم قند عسل معروف شده است ! و اين به اين خاطراست كه اسم قند عسل پشتوانه فرهنگي غني و چند صد ساله دارد چرا كه از ابتدا به پسر ها اهميت بيشتري ميدادند وآنها را عصاي دست پسر مي دانستند و البته اين امربه خاطر نيروي كار بودن مردها و وجود خانواده هاي گسترده هم بود.

در اينجا نمي خواهم به اين بحث بپردازم ولي استفاده از نام قند عسل با توجه به شعر مشهور و مهم در فرهنگ عامه ” پسر ، پسر ،‌ قند عسل ” و يا” گل پسر، قند عسل ” مي تواند مبين اين باشد كه چطور انيميشني كه نو ظهور است اينقدر با فرهنگ روزمره و مراودات مردم مخلوط مي شود و تاثير مي گذارد !

آرمین

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:32  توسط   | 

مگه از مستراح خصوصی تر هم جایی هست

 

صدای جیغ وحشتناک ترمزی بلند شد . درست ساعت 3 صبح بود .

تو خواب و بیداری گفتم یا خدا خودت رحم کن  . هنوز منگی خواب تو سرم بود که صدای ونگ ونگ  آمبولانس بلند شد .

مطمئن شده بودم اتفاقی که نباید ، افتاده . پیژامه رنگ و رورفته و جرخورده مو پام کردم  و از اتاق زدم بیرون .

صدای گریه بریده بریده ای شنیده می شد . نمی شد تشخیص داد صاحب صدا زنه یا پسر نوبالغیه که هنوز مردونه حرف نمی زنه .

گفتم مردونه حرف زدن یاد آ اسماعیل سبزی فروش محله افتادم . آخه بین تموم محله معروف بود به داش مشتی گری و با حالی .

برو جلو مرغتو بگیر که جلو خروس ما فیگور نیاد .

برو آسوسول تاریخ مصرف گذشته .

آ خدا شانس ما رو ببین ، نصیب همه مشتری می کنی نصیب ما یه فکل کرواتی بچه باز .

نه آبجی گلاب به روت موز واسه مردونگی خیلی خوبه خیار یه خورده مرد رو ماست می کنه .

و هیچوقت هم نفهمیدم چرا باید گلاب به روی آبجی باشه !

یا کامبیز که نقاشی می کنه کجاش بچه بازه !

یا آقا فرهاد دکتر سر کوچه کجاش تاریخ مصرف گذشته است !

و راضیه 31 ساله کجا واسه پسر 8 ساله آ اسماعیل عشوه ریخته !

خلاصه این آ اسماعیل ما خیلی با حال بود تا اون روز ساعت 3 صبح .

یه آبی به صورتم زدم تا منگی خواب از سرم بپره .

آب که چه عرض کنم بهتره بنویسم مَنی ، خدا از خیرت نگذره  ید ا...

از وقتی این خدا نشناس اومد و لوله کشی طبقه پایینو تعمیر کرد نمی دونم انگار که سر لوله رو استغفر ا... وصل کرد به اونجای مبارک آ اسماعیل .

راستی یادم رفت بگم که خونه آ اسماعیل اینا طبقه پایین خونه ما بود  . خلاصه سرتونو درد نیارم از اون روز تا حالا آب ما روز به روز هم تیره تر می شه هم کم فشار تر .

طفلکی فکر کنم بدجوری انرژی آ اسماعیل داره تحلیل می ره.

 آبو زدم  به صورتم و از دستشویی اومدم بیرون . صدای آژیر ماشین آتش نشانی به گوشم خورد .

نمی دونم چرا بهش می گن آتش نشانی ؟

از آخرین باری که این آژیرو شنیده بودم  یه 3 سالی می گذشت که اونم به خاطر آتیش نبود .

 آقا مجتبی گنده بازاری محله وقتی  داشته از روی یکی از این پلهای ریلی رده می شده گوشی موبایلش می افته تو جوب آب ایشون هم خم می شه می ره زیر پل ، گوشیشو پیدا می کنه اما چشمتون روز بد نبینه به شکل قمبل زیر پل گیر می کنه . آتش نشانی اومد ایشون رو از اون زیر در اورد البته با کلی خنده . چون یکی از مامورای ناقلای آتش نشانی به آقا مجتبی گفته بود یکی از همکاراش  قزوینیه . نمی دونی آقا مجتبی چه التماسی می کرد .

پرده رو که کنار زدم نه از آمبولانس خبری بود نه از ماشین آتش نشانی .

احساس کردم دو تا شاخ خوشگل رو سرم داره سبز می شه . حقیقتش نفهمیدم از گیجی خوابه یا از آبی که زدم به صورتم چون  نه تنها خوابم نپریده بود بلکه بیشتر بهم چسبیده بود .  صدای پا از راه پله می اومد  .

وای خدا

یه مامور پلیس اومد  چند تا سوال راجع به آ اسماعیل و آقا  مجتبی ازم پرسید و رفت .

رفتم تو دستشویی  . خودمو تو آیینه دیدم  . قیافه ام شبیه به خوابزده ها نبود .

بعدش دیگه نفهمیدم چی شد .

صبح با صدای شمسی خانم از خواب بیدار شدم . داشت ماجرای دیشبو واسه ننه ما تعریف می کرد . گوشامو تیز کردم هرچند که همینجوری خودشون خیلی بل بلی هستن .

نمی دونی کبری جون دیشب زن آ اسماعیل راش نمی ده تو اتاق ، خوب شب جمعه هم بوده بد بخت      آ اسماعیل حالش بد . ید ا... پدر سوخته هم واسه پر کردن جیبش جای لوله کوچیک از این لوله گنده ها می ذاره . آقا مجتبی هم داشته از پشت پنجره دستشویی با موبایل از آ اسماعیل فیلم می گرفته . چشت روز بد نبینه آ اسماعیل حالش بد ،  گیر می کنه تو لوله آب و آقا مجتبی هم که تا کمر خم شده بوده تا از آ اسماعیل فیلم بگیره گیر می کنه لای پنجره . که بعد آتش نشانی اومد .

خلاصه  واسه آ اسماعیل فعلا گیر کرده تو لوله و مامورا نتونستن درش بیارن واسه همینم  لوله رو با یه پارچه بستن دور گردنش و پلیسا بردنش . اما آقا مجتبی رو  در آوردن و بردن . سرکار شریفی می گفت تو موبالیش چند تا فیلم دیگه هم پیدا کردن ، فکر کنم می خوان به جرم تجاوز به حریم خصوصی اعدامش کنن .

حالم داشت بد می شد  . لعنت به هر چی دستشوییه . لعنت به هر چی لوله کش شیاده .لعنت به هرچی موبایله که نمی ذارم آدم موقع استغفر ا... گلاب به روتون قضای حاجت هم راحت باشه ، لعنتی به هر چی آدمه که شب جمعه می کنه تو لوله آب یا احیانا پریز برق .

شمسی خانم داشت هنوز حرف می زد

بد بخت آ اسماعیل

آخه مگه  کبری جون

تو لوله آب کردن هم ممنوعه ؟

مگه  از مستراح خصوصی تر هم جایی هست ؟

 

 مهدی

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:10  توسط   | 

جیغ موشی

شب جعمه ۱۵ فروردین بود و یه دنیا آرزو از آغاز سال جدید شمسی یعنی سال ۱۳۸۷

کنار رودخانه ای به وسعت دل تمامی جوندگانی که در دنیا زندگی می کنند قدم زنان در حالی که گل رز زیبایی در دست داشتم و با گلبرگهایش ترانه های عاشقانه در مغزم می ساختم و صدای دلم که آهسته آن را بر زمانم جاری می کرد کنار جوی آب میدان ولیعصر تهران در حال پیاده روی بودم.

در این هنگام موبایل اینجانب زنگی نواخت تا من را از این افکار عاشقانه خارج کند که کرد و نام دوست دختر عزیز و لذیذم را دیدم که گویی خدا امشب نظری بر ما کرده بود.

تا گوشی را از جیبم در بیاورم پایم به تکه گوشتی نرم گیر کرد و سراسیمه به درون جوب پک و پهن افتادم و در حالی که سعی می کردم تا گوشیم را از دست ندهم نا گهان جیغی از اعماق درونم احساس کردم و مزه یک عدد دم موش را در روی زبان نازم احساس کردم.

یا حق

امیر

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:0  توسط   | 

جیغی در تاریکی !!!!!!!!!
در کوچه خلوت و سرد و تاریک در آخرین شب جمعه سال در حال قدم زدن بودم تا اینکه در پشت چراغ قرمز افکار پریشان زندگیم دچار افسردگی فکری بودم که ناگهان انگشت سبابه دست راستم را که خیلی سرد بود در کنار ران پایم احساس کردم و دیدم که چطور از سوراخی جیبم برآمده گی عمیقی ایجاد کرده است.

در این حال بود که خودم را در مغازه حسن آقا بقال محله دیدیم و پیشخان مغازه که با دوبسته از خریدهای من از کیک و کلوچه و پفک و شکلات و بستنی و مقداری تخمه آفتابگردان و تعدادی هم تخم مرغ به رسم استفاده افراد مجرد و زندگی انفرادی که آن را جوجه کباب می نامند فریادی به بی رحمی نعره های رعدوبرق سراسر وجودم را فرا گرفت.

و تازه فهمیدم که رویای خرید یک شام توپ مجردی را چطور با گذشتن از کوچه های افکار پریشانی ام از دست داده ام

امیر

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط   | 

ما فیلا کجا داریم می ریم ؟

 

حتما این داستانو شنیدین

یه روز چند تا فیل داشتن با هم راه می رفتن یه دفعه  یه مورچه از روی یه درخت می افته روی یکی از فیلا . چند دقیقه باهاشون حرف می زنه بعد ازشون می پرسه : راستی ما فیلا کجا داریم می ریم ؟

وضعیت سینما مزخرفه !

از تلویزیون نگو که حالم به هم می خوره !

موسیقی هم اوضاع خوبی نداره !

شعر و داستان هم که تقریبا تعطیل شده !

تمام دنیا داره به یه سمت خاصی پیش می ره داره به سمت نابودی پیش می ره !

تو جامعه های معاصر تنها چیزی که وجود نداره تفکره !

جوامع غربی به بن بست انسانیت رسیدن  و انسانیت داره  براشون از بین می ره !

 

حتما زیاد از این چیزا شنیدین

گوشتون از این حرفا حتما پره

من حالا دلم می خواد بپرسم

 " ما فیلا کجا داریم می ریم ؟ "

 مهدی

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:50  توسط   | 

شب جمعه

داشتم با خودم فکر می کردم که ما چه شب هایی رو تو زندگیمون گذرونیم بی اونکه اصلا فکر کنیم چه اوقاتی رو سپری کردیم .

چه شب های به یاد موندنی و خوبی که اصلا یادمون نمی یاد کی بوده و چند شنبه بوده .

ولی معمولا شب جمعه شب به یادموندنیه .

شب جمعه شب بالا زدنه .

بالا زدن چیزهای مختلف  .

آهای

آروم

وایسین

صبر کنین با هم بریم

عجب آدمهایی هستینا

فکر بد نکنین

اینجا فکر بد کردن ممنوعه .

می گین چرا ؟

خب این همه چیز ممنوع تو کشورمون داریم من هم به عنوان نخست وزیر این وبلاگ فکر بد کردن تو حیطه خودمون رو ممنوع اعلام می کنم .

حتما می پرسین کی تو رو نخست وزیر کرده ؟

معلومه خودم . کی از خودم مهمتر .

خب بگذریم .

شب جمعه یکی فکرش بالا می زنه

یکی فیلمش بالا می زنه

یکی ماهواره اش بالا می زنه

یکی شعرش بالا می زنه

یکی گشتش بالا می زنه

ولی واسه ما شب جمعه نوشتنمون بالا می زنه .

از این به بعد هر شب جمعه ماییم و بالا زدنهامون

ماییم و نوشتنهامون

ماییم و شماها که می شناسیمشون

و

ماییم و شماها که نمی شناسیمشون

 

هر شب جمعه با " شب جمعه "

 

 مهدی

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:45  توسط   |