در این حال بود که خودم را در مغازه حسن آقا بقال محله دیدیم و پیشخان مغازه که با دوبسته از خریدهای من از کیک و کلوچه و پفک و شکلات و بستنی و مقداری تخمه آفتابگردان و تعدادی هم تخم مرغ به رسم استفاده افراد مجرد و زندگی انفرادی که آن را جوجه کباب می نامند فریادی به بی رحمی نعره های رعدوبرق سراسر وجودم را فرا گرفت.
و تازه فهمیدم که رویای خرید یک شام توپ مجردی را چطور با گذشتن از کوچه های افکار پریشانی ام از دست داده ام
![]()
![]()
امیر