تبليغاتX
شب جمعه
جیغی در تاریکی !!!!!!!!!
در کوچه خلوت و سرد و تاریک در آخرین شب جمعه سال در حال قدم زدن بودم تا اینکه در پشت چراغ قرمز افکار پریشان زندگیم دچار افسردگی فکری بودم که ناگهان انگشت سبابه دست راستم را که خیلی سرد بود در کنار ران پایم احساس کردم و دیدم که چطور از سوراخی جیبم برآمده گی عمیقی ایجاد کرده است.

در این حال بود که خودم را در مغازه حسن آقا بقال محله دیدیم و پیشخان مغازه که با دوبسته از خریدهای من از کیک و کلوچه و پفک و شکلات و بستنی و مقداری تخمه آفتابگردان و تعدادی هم تخم مرغ به رسم استفاده افراد مجرد و زندگی انفرادی که آن را جوجه کباب می نامند فریادی به بی رحمی نعره های رعدوبرق سراسر وجودم را فرا گرفت.

و تازه فهمیدم که رویای خرید یک شام توپ مجردی را چطور با گذشتن از کوچه های افکار پریشانی ام از دست داده ام

امیر

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:23  توسط   |